سه‌شنبه ۱۳ ژانویهٔ ۲۰۰۹

سگهای آقای رئیس جمهور

سال گذشته همین روزها بود که خبر دستگیری روزنامه نگاری به دلیل انتشار خبری در وبلاگش به گوش رسید . اما خبر این دستگیری با سکوت و بی تفاوتی به فراموشی سپرده شد . نوشته زیر را همان روزها در بلاگ 360 ام نوشتم . این روزها درست یک سال پس از گذشت آن واقعه این نوشته را مرور می کردم و بی مناسبت ندیدم که شما هم آن را بخوانید :
چهار سگ 600 میلیون تومانی از احمدی نژاد محافظت می کنند ."رضا ولی زاده " وبلاگ نویس ایرانی که از نمونه های خوب یک شهروند روزنامه نگار است به دلیل انتشار مطلبی در باره سگهای گارد ریاست جمهوری بازداشت شده است .( رادیو زمانه 6 آذر 1386 )
http://radiozamaaneh.com/radioblog/2007/11/post_201.html
روزنامه‌نگاری خبر خریداری سگ‌هایی برای نگهبانی از آقای رئیس جمهور را گزارش می‌دهد، بعد برای همین خبر بازداشت می‌شود و سپس تمام دوستانش راه اعتراض پیش می‌گیرند و در نهایت او که هنوز معلوم نیست در زندان است یا رهیده از بند، خبر خریداری سگها را از سایت خویش حذف می‌کند و یاد آور می‌شود که قصد تخریب آقای رئیس دولت را هم نداشته است . تا اینجای کار، هیچ چیز اتفاق تازه و جدیدی رخ نداده اما پس از آن است که می‌بینی همه دوستان معترض دیروز که به آنی دنیای مجازی را یکباره دگرگون ساخته بودند، سکوت سنگین پیشه می‌کنند و پیشانی به اخم هم مهمان نمی‌کنند تا مبادا آنکه مهمان حبس و بند آقای رئیس است، اوضاع اش از آنی که هست نا به سامان‌تر شود. (مسیح علی نژاد آذر 1386 )

http://masih.malakut.org/sunday%7C2007,dec,02%7C06;41;00.html

چندشب پیش برنامه ای از شبکه 3 سیمای جمهوری اسلامی ایران پخش شد با عنوان " مد شده " . این برنامه در شبهای بعد به گفته مسئولین صدا و سیما بنا به درخواست بینندگان چندین بار دیگر نیز پخش شد . به ظاهر ، پیام این مستند این بود که نگهداری حیوانات خانگی خصوصا سگ و گربه فرهنگی است که از غرب آمده و مانند همه آنچه که غربی است ، بد است و ناصواب .
هدف از نوشتن این نوشتار پاسخ دادن به این پیام ظاهری که از سوی سازندگان این مستند آبکی سعی می شد به خورد بیننده داده شود ، نیست . بلکه هدف ذکر چند مورد عنوان شده در این مستند است و ارتباط آن با خبری که این روزها از رئیس جمهور مهرورز و ساده زیست ما بر سر زبانهاست ونیز اعلام حمایت از "رضا ولی زاه " روزنامه نگاری که این خبر را در وبلاگ خود درج کرد و دستگیر شد.
در پاسخ به این مورد خاص فقط به ذکر این نکته بسنده می کنم که " ایرانیان اولین قومی بودند که در حدود 20 هزار سال پیش سگ را اهلی کردند و به جهانیان هدیه دادند تا تبدیل به بهترین دوست انسان شود "
در جایی از این مستند کارشناس مذهبی برنامه ، اظهار می داشت :"سگ حیوان نجس است و اگر مو ، پوست ، بزاق دهان و یا هر جزئی از بدن سگ در لباس یا محل نمازگزار باشد ، نماز او باطل است . " و من متعجب مانده بودم که علمای عظام و کارشناسان دین اسلام این فتواها و قوانین را از کجا می آورند ؟ اگر استناد آنها به احکام اسلام است که بد نیست سری بزنند به سوره "کهف" در قرآن که در آن به وضوح اشاره شده که یک سگ همراه اصحاب کهف که مدت 309 سال در غاری به خواب می روند ، بوده است که در اثر همراهی و وفاداری به اینان ، مقام و مرتبه انسانی می یابد :
سگ اصحاب کهف روزی چند ، پی نیکان گرفت و مردم شد
در روایتی از امام اول شیعیان می خوانیم که 10 خصلت در سگ وجود دارد که اگر آدمی این 10 خصیصه را دارا باشد ، به بهشت راه می یابد . روایت مستند دیگری از پیامبر اسلام آمده است که سعدی آن را اینگونه بیان می کند :
یکی در بیابان سگی تشنه یافت ، برون از رمق در حیاتش نیافت
کله دلو کرد آن پسندیده کیش ، چو حبل اندر آن بست دستار خویش
به خدمت میان بست و بازو گشاد ، سگ ناتوان را دمی آب داد
خبر داد پیغمبر از حال مرد ، که داور گناهان او عفو کرد
و باز در روایتی دیگر داریم گوشت شکار که سگ شکاری به دندان می کشد و می آورد ، قابل خوردن است حتی اگر سگ تکه ای از آن را خورده باشد .
در بخش دیگری از این مستند کارشناس علمی برنامه و متخصص بیماریهای مشترک بین انسان و حیوان اظهار داشت که سگ و گربه به سبب دارا بودن انگلهایی در بدن خود ناقل بیماریهای خطرناکی از جمله توکسوپلاسموز به انسان هستند که این بیماری حتی می تواند موجب عقب ماندگی ذهنی در کودکی شود که از مادر ناقل این انگل متولد می شود . حال این سوال مطرح است که اگر چنین است ، پس این همه دامپزشک و پزشک متخصص حیوانات و مراکز علمی و تحقیقی در این مقوله و واکسن و درمانهای ضد انگلی و داروهای ضد عفونی کننده کاربردشان چیست؟ نیاز به هوش فوق العاده ای نیست ، با یک هوش متوسط و حتی زیر متوسط هم می توان فهمید که نه فقط در مورد سگ و گربه ، بلکه در هر زمینه دیگری اگر بهداشت و پیشگیری و درمان انجام نشود ، بروز ضایعه و بیماری حتمی خواهد بود . آیا اگر این کارشناس محترم فرزند خود را علیه بیماری مثلا سرخک مایه کوبی نکند ، احتمال اینکه فرزندش به این بیماری مبتلا شود و آن را به دیگران هم منتقل کند ، وجود ندارد ؟ به علاوه اگر این حیوانات تا این اندازه مضر و خطرناک هستند ، این حجم عظیم رشد و پیشرفت تکنولوژی که در غرب شاهد هستیم – غربی که اغلب شهروندان آن صاحب حیوان خانگی هستند- لابد ساخته دست و ذهن یک مشت انسان بیمار و عقب مانده ذهنی است !
بخش دیگری از این مستند به اذیت و آزارهایی که این حیوانات برای دیگران خصوصا همسایه ها ایجاد می کردند ، اشاره داشت و بیننده شاهد نمایش مضحکی از دعوای ساکنان یک مجتمع مسکونی با پسر جوانی بود که سگ کوچکی در خانه نگهداری می کرد .
"اگر چه همه ما قرار بود به عنوان تماشاگر طی یک نتیجه گیری اخلاقی بفهمیم که سگ مذبور چه مشکلاتی را برای همسایه ها به وجود آورده ، اما به طور ناخواسته متوجه احساس دیگری شدیم ، سگ بخت برگشته در برابر انسانهایی که بر سر صاحبش فریاد می کشیدند و خودش را به گاز گرفتن کودکان ساکن آن مجتمع متهم می کردند ، حتی به اندازه یک "پارس" ناقابل هم از خود واکنش نشان نداد ! " (1)
در حالیکه کارشناس مذکور عنوان می کرد که سگی در یک مجتمع سر کودک 4 ساله ای را گاز گرفته که در اثر این حادثه جمجمه سر کودک دچار شکستگی شده و کودک به بیمارستان منتقل شده . صرفنظر از صحت و سقم این ادعا ، آیا باید "استثناء" را به جای "قاعده" گرفت ؟ آیا نباید به این نکته توجه کرد که:
" نه فقط سگ بلکه هیچ یک از مخلوقات خداوند و هیچ یک از مصنوعات ساخت دست بشر ، نماد خیر و شر مطلق نیست . حسن و عیب هر چیز به شیوه استفاده انسانها از آن پدیده بستگی دارد و اشتباهات هیچ کس را نباید به پای آفریده های خداوند متعال نوشت . سلب آسایش دیگران قطعا عملی نکوهیده و غیراخلاقی است ، خواه از جانب سگ همسایه باشد خواه به وسیله دستگاه صوتی همسایه و خواه از طرف بچه همسایه . گمان نمی کنم اگر روزی توپ فوتبال یکی از بچه های محل ، شیشه منزل سازنده محترم این مستند را بشکند ، ایشان دست به کار ساخت مستندی درباب مضرات توپ یا عواقب ناهنجار ورزش فوتبال یا پیامدهای منفی بچه دار شدن بشوند "(2)
و اما در نهایت این فیلم عبرت آموز با نشان دادن چند سگ تربیت شده برای عملیات شناسایی و محافظت ، با این جملات پایان یافت : "سگ اصولا حیوان مضری است و نباید در محیط زندگی انسان زندگی کند ، بلکه تنها باید در مواقع لزوم به منظور حفاظت از " شخصی" یا مکانی یا برای شناسایی مورد استفاده قرار گیرد . " که بطور قطع آن شخص حتما رئیس جمهور محبوب است که حفاظت از جانش از اهم واجبات است و جزو شهروندان درجه یک محسوب می شوند . همیشه یک قاعده کلی برای سیاستمداران وجود دارد : اگر نمی توانی از منافعت که در تقابل با شعارها و ژستهایت قرار دارد ، چشم پوشی کنی ، قانونی وضع کن که آن منفعت یا مصلحت را در ذهن عوام توجیه کند .
اگر در کشور ما سگ حیوان نجس به شمار می آید ، اگر همراه داشتن سگ و گربه در خیابان یا ماشین جرم است ، اگر صاحب حیوان در خیابان جریمه می شود و ماشین او هم توقیف و به پارکینگ منتقل می شود ، اگر مامورین نیروی انتظامی سگی را جلوی چشم صاحبش در خیابان به ضرب گلوله می کشند ، آیا همه و همه به این دلیل نیست که از دیدگاه حاکمیت عامه مردم شهروند درجه دو محسوب می شوند و آنچه که برای دولتمردان مجاز بلکه بالاتر از آن ، حق مسلمشان است ، برای مردم عادی جرم و گناه محسوب می شود ؟
آیا ساختن برنامه هایی از این دست ، تنها برای توجیه عملکرد رئیس جمهوری نیست که با شعار "عدالت برای همه" ، " ریشه کنی فقر " ، " افشاء مفسدان اقتصادی " و " کوتاه کردن دست آنان از سرمایه های کشور " به میدان مبارزه انتخاباتی می آید ؟ رئیس جمهوری که به محض در آغوش کشیدن شاهد قدرت دچار فراموشی می شود در مورد تمامی وعده های عوام فریبانه اش و تنها یکی از صدها مورد دست و دلبازیهایش از کیسه ملت ، خریدن 4 سگ محافظ به قیمت 600 میلیون تومان برای محافظت از جانش است ، و در این میان سزای روزنامه نگاری که این مطلب را در وبلاگش درج می کند (رضا ولی زاده )، دستگیری است و زندان .
چگونه است که من و شما از دارا بودن اولیه ترین و پیش پا افتاده ترین حقوق شهروندی خود که به عنوان مثال می تواند داشتن حیوان خانگی باشد محرومیم ، اما جماعت " از ما بهتران " با هزار دلیل و توجیه ، هر چیز مجاز یا غیر مجاز را حق مسلم خود می دانند ؟ من که چیزی نمی دانم ، من فقط سوال پرسیدم .
(1) و (2) : http://www.etemaad.com/Released/86-10-22/213.html

نویسنده : تارا نیازی
دیماه 1386

دوشنبه ۱۲ ژانویهٔ ۲۰۰۹

به مناسبت بیست و سومین سالمرگ آندره تارکوفسکی

سکانس آخر فیلم " نوستالژیا " اثر آندره تارکوفسکی

مرد دیوانه بالای پلکانی ایستاده ، گالنی بنزین کنارش دیده می شود ، جمعیت در حال آمد و رفتند ، کسی به او توجه نمی کند ، گروه موزیک کنار مرد دیده می شود ، مرد فریاد می زند و چنین می گوید :
" ای کسانی که سالم هستید ! نشان سلامتی شما چیست؟ چشمان تمامی افراد بشر به پرتگاهی هولناک خیره شده که دارد در آن سقوط می کند .
اگر شما شهامت نگاه کردن به ما ، غذا خوردن با ما ، حرف زدن با ما ، نوشیدن با ما و همزیستی با ما را نداشته باشید ، ما از شما نیستیم و آزادی به درد ما نمی خورد ، همین به اصطلاح سالم ها هستند که دنیا را به سوی فاجعه کشانده اند.
ای انسان ! گوش بده ، در تو آب و آتش و خاکستر وجود دارد ، استخوانها در داخل خاکستر ، استخوانها و خاکستر
اکنون که نه در دنیای واقعیات و نه در تخیلات خود هستم ، کجا هستم ؟
یک قرار داد جدید با دنیا می بندم که آفتاب در شب بتابد و برف در تابستان ببارد
چیزهای بزرگ تمام می شوند و کوچکها هستند که باقی می مانند.

اجتماع باید همبسته و متحد باشد نه اینطور تکه تکه
کافی است به طبیعت نگاه کنیم و بفهمیم که زندگی چیز ساده ایست و باید برگردیم به نقطه شروع ، نقطه ای که شما از همان جا راه غلط را انتخاب کردید. باید برگردیم به اصول بنیادی زندگی بدون کثیف کردن آب
آخر این چه دنیایی است که یک دیوانه باید به شما بگوید! شرم بر شما
حالا موزیک بنوازید..... "
گروه شروع به نواختن می کند و عابران آرام آرام به سوی او می آیند ، مرد دیوانه اینگونه ادامه می دهد:
کدام یک از اجدادم از داخل وجودم صحبت می کند ؟ من نمی توانم هم زمان در سرم و در بدنم زندگی کنم ، پس به این دلیل نمی توانم یک انسان باشم اما من می توانم در آن واحد و هم زمان چیزهای زیادی را حس کنم.
درد اصلی زندگی ما این است که در این دوره دیگر استادان بزرگ وجود ندارند . خیابان قلب ما را سایه ای فرا گرفته. چرا باید به صداهایی که بی فایده به نظر می رسند گوش فرا داد؟ چرا باید در مغزهایی که با لوله کشی های طولانی فاضلاب ، دیوارهای مدارس ، آسفالت و سایر وسایل کمکی زندگی پر شده اند ، وزوز حشرات وارد شود ؟
باید گوشها و چشمهای همگی ما از چیزهایی که شروع یک آرزوی بزرگ را تشکیل می دهند ، پر شوند .
یک نفر باید فریاد بزند.
هرمهایی خواهیم ساخت . اگر بعدا آنها را نساختیم ، اهمیتی ندارد . باید آرزو کردن وجود داشته باشد .
باید روح خودمان را از همه طرف بکشیم مانند یک ملافه که قابل کشیده شدن تا بی نهایت باشد .
اگر می خواهید دنیا به جلو برود ، باید دستهای یکدیگر را بگیرید و باید مخلوط شوید . آنهایی که به اصطلاح سالم هستند و آنهایی که ادعا می شود دیوانه اند.

ای مادر ! هوا همان چیز سبک است که به دور سرت می چرخد و هنگامی که تو می خندی ، صاف تر می شود.
گروه موزیک همچنان در حال نواختن است ، مرد دیوانه بنزین را به روی خود می ریزد و خود را آتش می زند .

پی نوشت : در این رابطه اینجا را هم بخوانید

http://www.stalker.blogfa.com/post-18.aspx

چهارشنبه ۷ ژانویهٔ ۲۰۰۹

شورولت ایمپالا

داستان - قسمت دوم
سالها گذشت و حسین آقا از شاگردی مغازه ی کفاشی ترقیات کرد و یه کارگاه بزرگ تولید کیف و کفش با کلی شاگرد و برو بیا دست و پا کرد . حالا دیگه به الاف اولوفی رسیده بود . مدتی بود ایران بانو می دید که حسین آقا خیلی به خودش می رسه . هر روز فوکول کراوات می کرد ، کت و شلوار سفید می پوشید ، دستمال گردن می بست ، کیف سامسونیت دست می گرفت ، عطر و ادوکلن می زد و این اواخر عینک آفتابی هم خریده بود . شبها موهاشو روغن می زد و برای اینکه حالت موهاش به هم نریزه تا صبح روسری به سرش می بست . شم زنانش بهش می گفت اتفاقاتی داره می افته اما جارو پارو و شستن و روفتن و سابیدن و بلند و کوتاه کردن چهار تا بچه ی قد و نیم قد وقت اضافی براش نمی داشت که زیاد به این چیزا فکر کنه . تا اینکه یه روز رضوان خانم زن حبیب آقا هراسون اومد خونه ی حسین آقا
_ ایران بانو چه نشستی که خبر شوهرت رو هرشب از کافه کاباره ها با زنهای "اونجوری" می آرن . (موقع گفتن "اونجوری" ابروهاشو بالا انداخت و گردن و چشماشو کج کرد ) نمی دونی چه خرجی هم واسه ی این رقاصه ها و زنهای " اونجوری" می کنه . بعد دستشو سه بار گاز گرفت و گفت :
_ استغفراله ، حلالم کن جون بچه هات که تو خونَت اسم زنهای "اونجوری "رو آوردم .
_ چی داری می گی رضوان ؟ حرف دهنتو بفهم ! حسین آقا و این حرفها ؟
اما ته دلش می دونست که رضوان خیلی هم بی ربط نمی گه ، مدتی بود اینو حس کرده بود .
_ خیلی وقته می خام بهت بگم اما نمی دونستم با چه رویی ، دیگه طشت رسوایی حسین آقا از بوم افتاده ، بیدار شو بدبخت ! خوابی ! شوهرت از دستت رفت . حالا تو هی وسط این حیاط دیگ و قابلمه بساب ! گوش کن ببین چی بهت می گم ، حبیب آقا هم یه بار از این غلطای زیادی کرد ، اما من مثل تو ساده نبودم که ، زود مچشو گرفتم و زندگیمو نجات دادم . بی آبروش کردم ، رسواش کردم ، بعد توبه کرد و سرشو انداخت پایین و چسبید به زن و زندگیش . مرتیکه چشم دریده فکر می کرد من خرم ! بعد عمری کلفتی کردن تو خونش بالاخره یه سال نیمه شعبونی گفت : رضی ! می خام ببرمتون مشهد پابوس حضرت ! کفش و کلاه کردیم که بریم ، دیدم دل دل می کنه . گفتم چته حبیب آقا ؟ گفت : نه که بعد چند سال دارم میرم زیارت آقا ، ذوق دارم . بهش شک کردم . تو ترمینال همش این ور اون ورُ نگاه می کرد . یهو ناغافل گفت : رضوان تو چند دقیقه پیش بچه ها باش ، من می رم دست به آب زودی برمی گردم . منم نه که ظنم برده بود ریگی به کفششه ، بچه ها و ساکارو سپردم به یه پیرزن پیرمرد ، گذاشتم دنبالش . دیدم پیچید توی یه مغازه ، وایساد با یه زنی حرف زدن . منم چادرمو کشیدم رو صورتم رفتم تو مغازه ، چشمت روز بد نبینه ! دیدم وایساده با یه عجوزه دل و قلوه دادن و هرّه کرّه ، به زنیکه می گفت دیدی نتونستم دوریت رو تحمل کنم ؟ به خاطر تو اهل و عیال رو راهی کردم که حالا که تو داری می ری مشهد پیش خان داداشت ، منم بیام اونجا نزدیکت باشم که هر روز ببینمت ! حالا تو بازم بگو زنتو از من بیشتر دوست داری ! دلم آشوب شد ، چادرمو زدم کنار و رفتم جلو ، گفتم تف تو روت بیاد مرد ! پس بگو برای چی دست و دل باز شدی ! به خاطر این عفریته ی لکاته !
حالا ایران بانو ، زنیکه رو می دیدی عقت می گرفت . جای مادر حبیب آقا بود . بهش گفتم آخه مرد ! این عجوزه چی داره که من ندارم ؟ زنیکه ی گیس بریده ی بی حیا بربر تو چشمای من زل زد ، نه گذاشت نه برداشت گفت : تو هم یه شب بیای خونه ی من ، می فهمی من چی دارم که تو نداری !
به حبیب آقا گفتم یا همین الان به من می گی جریان چیه یا به همون امام رضای غریب طلاقمو ازت می گیرم داغ دیدن بچه هاتو هم به دلت می ذارم . حالا چار صبا دیگه عروسی خواهرم بود ، بی چشم و رو یه خرجی به من نمی داد چار تا تیکه رخت و لباس درست و درمون برای توله هاش بخرم ، اونوقت آقا واسه من می رفته خانوم بازی ! خانوم بازی که چه عرض کنم ، پیرزن بازی ! دردسرت ندم ، با هر ضرب و زوری بود رسیدیم مشهد ، اونجا تو حرم ، حبیب آقا پنجره طلارو گرفت ، اشک تو چشاش جمع شده بود ، قسم حضرت خورد که توبه کرده ، می گفت زنیکه گولم زد، آویزونم شد ، اما من یه موی گندیده ی تورو با صد تا زن دیگه هم عوض نمی کنم .
همون شد ، هنوز هم که هنوزه آسته می ره آسته میاد . زن باید زرنگ باشه نه مثل تو که وارفتی گوشه ی خونه ، دستی دستی شوهرتو بردن . باید تعقیبش کنی و مچشو بگیری ، فهمیدی ؟
رضوان یه نفس حرف می زد اما گوش ایران بانو دیگه چیزی نمی شنید . دنیا تو سرش خراب شده بود . اون شب تا صبح نخوابید ، تو اتاق راه می رفت و پشت دستشو گاز می گرفت . صبح زود پیش از اینکه حسین آقا و بچه ها از خواب بیدار شن ، از خونه زد بیرون . هوای تازه ی بهاری رو تنفس کرد ، دل آشوبه اش بهتر شد . رفت به سمت خونه ی مادرش ثریا خانم . ثریا خانم با رگبار سوالهاش ایران بانو رو کلافه کرده بود .
_ تورو ارواح خاک آقا جون انقدر منو سوال پیچ نکن ، فقط " روبنده " ات را بده باید برم ، کلی کار دارم ، بعدا همه چیزو برات تعریف می کنم .
برگشت خونه ، صبحانه ی حسین آقا رو آماده کرد . مثل همیشه کره و پنیر محلی سرشیر و عسل طبیعی و تخم مرغ رسمی و نون تازه تو سفره بود . حسین آقا سرحال و قبراق اومد نشست سر سفره
_ ایران خانم ! از قدیم گفتن عقل سالم در بدن سالم !
این جمله رو حسین آقا همیشه موقع خوردن هر چیزی می گفت .
ادامه دارد ...
 
© Copyright 2008 ،Tara Niazi. All rights reserved - Tree Hearts Blogger