پنجشنبه ۲۷ اکتبر ۲۰۱۱

لورل و هاردی افشا می کنند...

در همین رابطه خبرنگار ما طی گفتگویی که با آقایان لورل و هاردی داشت، گزارش کرد که آقای لورل گفته اند: «علت عدم همکاری ما با این رسانه لابی رژیم و صدای ملاها، این بود که ما هر دو اخراج شدیم!» در همین درازا آقای لورل اضافه کرد: «البته با وجود اینکه آقای عسگرد نزدیک 7 ماه است که رئیس این رسانه معلوم الحال شده و در طی این مدت هم مرتبا به کنفرانسهای مشکوک چند نفره آمد و شد داشته و ارتباطات مشکوکی هم با نایاک دارد، اما من و دوست عزیزم هاردی از پریروز، متوجه لابی بودن این رسانه و خائن بودن جناب عسگرد شدیم!» 
آقای هاردی در حالیکه سر و صورت لورل را برای شجاعتش در افشاگری غرق بوسه میکرد، اضافه کرد: «البته اخراج خانم رودی بختیار که عضو هیئت مدیره پایا (لابی رژیم در آمریکا)ست، هیچ ارتباط منطقی و مستدلی به ارتباط رئیس جدید صدای آمریکا با پایا و نایاک و اخراج ما... ببخشید... عدم همکاری ما با صدای آمریکا ندارد!» (شیون حضار...) 
در همین حال خبرنگار ما که از سر کندذهنی متوجه موضوع نشده بود، پرسید:«بالاخره آقای رئیس، رفیق دست به دیزی پایا و نایاک هست یا خیر؟ اگر هست چرا خانم بختیار اخراج شده و اگر نیست چرا شما دو کمدین عزیز اخراجتان را به این موضوع ربط می دهید؟» و در اینجا ناگهان لورل و هاردی هر دو خطاب به خبرنگار ما فریاد زدند: «ای مزدور! برای جمهوری اسلامی لابی میکنی؟ چهره فعالان راستین و سینه سوخته دانشجویی رو مخدوش میکنی؟ اتهام می زنی؟ لجن پراکنی میکنی؟ خوراک تبلیغاتی برای کیهان فراهم میکنی؟ دختر گول می زنی می بری تو اون گروه معلوم الحال مجهول الهویه ات؟ خودتو جای فعالان دانشجویی جا می زنی؟ اصلا اون موقع که توی زندان داشتن ناخونای مارو می کشیدن و تمام گوشت بدن مارو قطعه قطعه و رشته رشته کرده بودن و روش نمک و فلفل و آبلیمو می ریختن، توی مزدور کجا بودی؟ ها؟ بگو... کجا بودی؟؟؟؟؟؟؟؟» 
در اینجا خبرنگار ما بعلت خشن شدن صحنه و استفاده لورل و هاردی (فعالان راستین حقوق بشر) از مشت، لگد، چک، کف گرگی و زیر زانو و... از ادامه گزارش معذور است... (جیغ و سوت و کف زدن حضار هیجان زده برای فعالان دانشجویی...)
پی نوشت: حدود 5 ماه پیش دوست و استاد عزیزم آقای کامران ملک مطیعی نوشته ای تحت عنوان «حراست صدا و سیما شعبه واشنگتن» در وبلاگ شخصی خود نوشت که با واکنش قهرآمیز آقایان لورل و هاردی و گریبان چاک کردن در دفاع از صدای آمریکا مواجه شد! (بخش کامنتهای پست مربوطه را بخوانید) خوب بندگان خدا تقصیری هم ندارند! اون موقع هنوز اخراج نشده بودن و هنوز نفهمیده بودن آقای عسگرد رفیق نایاک و لابی رژیم و مزدور و خائنه!

چهارشنبه ۲۰ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

رساله ای در باب حماقت


«ای ابلهان این زمان! روزی خواهد رسید که نسلهای بعد از ما نتایج اعمال بلاهت آمیز شما را خواهند دید و از اینکه ما در دورانی چنین سیاه و خرافه زده، درمیان مردمانی چنین نادان، چنین ابله و چنین بیخرد می زیسته ایم انگشت حیرت به دهان خواهند گزید و از اینکه ما برای بیان حقایقی به این سادگی، مستند و مستدل، در قرن 21 محکوم به طرد و دشنام و سنگ پراکنی شدیم مبهوت خواهند ماند، همانگونه که ما با یادآوری ماجرای محاکمه گالیله حیرتزده میشویم!»
گالیگه که از دادگاه بیرون آمد، پایش را بر زمین کوبید و خطاب به زمین گفت:«اگر همه مردمان بیخرد علیه من موضع بگیرند و مرا مجبور کنند که توبه کنم، واقعیت عوض نمی شود و تنها من و تو می دانیم که تو گرد خورشید می گردی!» و شما ای حضرات کاتولیک تر از پاپ! اگر همه 6 میلیارد جمعیت دنیا علیه من باشند، مرا چه باک! چون تنها سه تن می دانند که زمین گرد است و بدور خورشید می گردد: من، خدای من و شخص منکر کننده همه این واقعیات!
مسلما هیچ احمقِ ابلهی از اینکه او را ابله خطاب کنی خوشش نمی آید. ترجیح می دهد در دنیای حماقت خودش باقی بماند و کاسه لیسان، مجیزش گویند! اینهایی که می گویم تنها مختص حضرات حاضر در قدرت جمهوری اسلامی نیست... اصلی ترین و نهادینه ترین پارامتر شخصیت همه ماست: «تمجید بگیر! تایید بگیر! ابله بمان!» اینست تثلیث مقدس (Holy Trinity ) نژاد منتسب به آریا و هخامنش و پارس و و نوادگان کوروش...
هموطنم! برایت گران می آید دنبال حق وحقیقت باشی؟ به اسافل بدنت فشار وارد می شود؟ مطالعه دوست نداری؟ از تحقیق و کنکاش و پرس و جو درخصوص هر پدیده ای گریزانی؟ وقتگیر است؟ جذاب نیست؟ با روحیه راحت طلبی ایرانی جماعت بیگانه است؟ گمان می کنی دیگری بهتر از تو فکر می کند و بهتر از تو تصمیم می گیرد؟ تصمیم گیریها را به «دیگری»  واگذار میکنی یا نتیجه برداشت دیگری را بلغور می کنی؟ بیا عزیز دل! بیا انسان راحت طلب فراخ ماتحت! این واقعیت: آماده و پخته و جویده شده! مرحمت فرموده قورتش دهید! اما افسوس که تو هموطن راحت طلب من، این لقمۀ حاضرِ آمادۀ جویده شده را هم بالا می آوری، قورت نمی دهی! می دانی چرا؟ چون تلخ است. چون به اندازه دروغ، شیرین نیست! حقیقت همیشه ناگوار است. برای تو، لذت آنی حاصل از خوردن یه کوفتی که فقط شیرین باشد، جالب است! برای تو فقط حفظ و نگهداری اوهام و خیالات شیرینت جالب است! و درست به همین دلیل اگر 32 سال پیش کسی پیدا می شد و می گفت:«نگاه کنید. درست به ماه نگاه کنید. با هیچ منطق و با هیچ اصول علمی، عکس هیچ بنی بشری نمی تواند بر سطح ماه حک شود!» آنوقت همین تو، همین تو هموطن «بیگانه با تعقل» و «معاند با علم  و تفکر»، او را از هم می دریدی و تهمت بارانش می کردی و نابودش می کردی.
حقیقت اما تلخ است. این قاعده زندگی است. اما تلخی آن گذراست. قورتش که دادی تمام می شود، شاید یک مدت کوتاه اذیت کند، کلافه ات کند، اما تمام می شود و تو می مانی و  حسی وصف ناشدنی از جریان رخوت و نشاطی که در رگهایت می دود! اما آن خوراک شیرین که اسمش دروغ است و فریب است و دودره بازی، شیرینی اش که تمام شد، تو می مانی و یک دنیا عفونت و بوی گند...
تاکنون بیشتر از 70 مطلب علمی و تحقیقی منتشر و ترجمه کرده ام که برای نگارش هر کدام روزها و ساعتها وقت صرف مطالعه و تحقیق کرده ام، گمان می کنید از هر کدام چند بازدید شده؟ نهایتا 10 تا 12 تا! اما لینک مطلب قبلی ام ( که دستمایه آن اندیشه و تحقیق و تعقل نبود، بلکه اجباری بود در پاسخگویی به یک اتهام عوامانه و پاسخ به نوشته ای که ارزش حقوقی نداشت بلکه تنها خوراک تبلیغاتی برای عوام الناس متنفر از تعقل و تحقیق بود) حدود 3000 بازدید کننده داشته!!! همین مطلب را در یک شبکه لینکدونی به اسم بالاترین قرار داده اند، سعی کردم مطلب باب دندان ایرانی جماعت باشد که تنبل است و  علاقه و حوصله رفتن و گشتن و دیدن و خواندن و تحقیق و پرس و جو ندارد! سعی کردم ساده و روان بنویسم در حد ادراک مخاطبی که می دانستم این مقولات برایش جذاب است. عین یک لقمه جویده شده، گذاشتم در دهان مخاطب! اگر فکر می کنید قورت داد، خوب اشتباه فکر می کنید! بالا آورد!!! چون بموازات آن، مطلب دیگری منتشر شده بود پر از دروغهای شیرین، دروغهایی که ذهن و فکر ناپخته و نابالغ برخی هموطنان مرا ارضا می کند، به آنها لذت می دهد. دروغهایی که با عقل 6 ساله یک کودک نابالغ هم می شد کشف کرد که دنیا دست کیست!
فکر می کنید چه شد؟ آن خوراک شیرین تر بود! این قانون طبیعت است: خوراکی که با مواد اولیه دروغ، تهمت، پلیدی و وقاحت پخته شود، در ظاهر خوش طعم تر است! مردم ما، همین مردم که دنبال آزادی و برابری و دموکراسی هستند، همینها که ادعا میکنند از دروغگویی و دروریی حاکمانشان به تنگ آمده اند، همینها که به صفهای دریافت یارانه هجوم می برند، همینها که نمودارهای رنگ و وارنگ احمدی نژاد در مناظره های انتخاباتی، چشمانشان را خیره می کند، همینها که سالها پای برنامه های هخا در تلویزیون نشستند و منتظر منجی بودند، همینها که هنوز هم آمریکا را بخاطر کودتای 28 مرداد و انقلاب 57 لعن و نفرین می کنند، همینها که به عقل و دانش اعتقادی ندارند بلکه با آن عنادی دیرینه دارند، همینها که هنوز به چشم زخم و تاثیر دعا در رفع بلا اعتقاد دارند و در تصمیم گیری های مهم به فال و استخاره پناه می برند، همینها که دولتی را بر مسند قدرت می نشانند که دغدغه اش ظهور امام زمان است، همینها که از فکر کردن و تصمیم گرفتن متنفرند و کارها را به قضا و قدر و یا بزرگتر خود می سپارند، همینها که ریشه ی بلا را جایی در خارج از خود جستجو می کنند، که شهودی و احساسی عمل می کنند و ترجیح می دهند به جای آنکه عمل کنند، منتظر معجزه بنشینند - معجزه ای که هرگز به وقوع نخواهد پیوست- همینها که با عقل و عقلانیت ستیزی مادرزاد دارند،  نه خودشان  فکر می کنند و نه تفکر و منطق را می پذیرند، همینها که در طول تاریخ پرافتخارشان، فیلسوفانشان را کشته اند و متفکرانشان را فراری داده اند و  نخبگانشان را فراموش کرده اند، همینها که قهرمانانشان را نه از روی تواناییهای فرد در اندیشه و تعقل و انجام کارهای علمی که راه پیشرفت کشور را بگشاید، انتخاب می کنند، بلکه قهرمانانشان کسانی هستند که مهارت بیشتری در قدرت نمایش و شو دادن و عوامفریبی داشته باشند، یا در بهترین حالت 4 روزی را هم در محبس گذرانده باشند. همینهایی که قهرمانانشان «آیدین آغداشلو»، «ابوتراب سهراب»، «شمیم بهار»، «ابراهیم گلستان» و «سهراب شهید ثالث» نیستند.(شرط می بندم  بیشتر مردم حتی نام این بزرگواران را نشینیده اند!)، هم اینها و هم آن قشری که خود را روشنفکر می نامند، که در توصیف این قشر استناد می کنم به گفته ای از آیدین آغداشلو:« روشنفکران ما به زبان يعجوج و معجوج صحبت ‏مي‌کنند. اغلب سواد اندکي دارند. بسياري‌شان در باره‌ي مخاطب کم‌تعداد فرهيخته‌ي خودشان هم علم و اطلاع ‏درستي ندارند. در نتيجه شبيه جزاير کوچکي شده‌اند که در اقيانوسي پراکنده شده‌اند. يا شايد شبيه شازده کوچولوي ‏اگزوپري. هر کدام يک سياره‌اي دارند و سلطان آنجا هستند و دنبال رعيت مي‌گردند. چون فقط خودشان در آن ‏سياره هستند و پادشاه بي‌رعيت که معنا ندارد. البته گاهي روشنفکري هم شبيه ساير بخش‌هاي ديگر جامعه، در ‏حرکتي پاندولي به غايتي فاجعه‌بار رسيده‌ که يک پوپوليسم غم‌انگيز است»
همینهایی که وصفشان در بالا رفت، هجوم بردند بر سر آن دیگ دیگری که بوی عفونت دروغ و اتهامهای کثیف -اما پوپولیستی باب دندان جماعت گریزان از اندیشه و تعقل- از آن بیرون می زد... بوی عفن دروغ که جزو لاینفک زندگی ایرانی شده است. اما این غذا و این بو، برای این جماعت خوشایندتر و دلپذیرتر است، چون هضمش آسانتر است، چون نیازی به کارهای سختی چون تفکر ندارد. چون خیالات و اوهام شیرین او را بر هم نمی زند...
 پس با اجازه بزرگترها، تا اطلاع ثانوی، من این جماعت را احمق خطاب می کنم (هرکه هرچه می خواهد بگوید، مرا به باد ناسزا و اتهامات اخلاقی بگیرید، به من سنگ بزنید، بر صورت من چنگ بکشید! اما این، چیزی را عوض نمی کند چون احمق، احمق است!) ... و من امروز با تمام وجود و ادراکم این را می گویم: «هر حکومتی لایق مردمان آن سرزمین است!!!»
وقتی احمقی، یکی از راه می رسد و با لهجه دهاتی، مزخرف می بافد و تو انقلاب می کنی بدون اینکه بدانی دقیقا داری چکار می کنی .
وقتی احمقی، به جمهوری اسلامی رأی می دهی بدون اینکه بدانی اسلام دقیقا چه جور دینی است و جمهوری اسلامی دقیقا چه تعریفی دارد.
وقتی احمقی،  به تو می گویند: اقتصاد مال خر است! و تو می خندی ولی بعد ها از دیدن قبض گاز و برق و تورم دو رقمی و قیمت نان بربری گریه می کنی.
وقتی احمقی، روسری سر خواهر و مادرت می کنند و تو با خودت فکر می کنی که یک روسری سر کردن یا نکردن آنقدر ها هم مهم نیست.
وقتی احمقی، در برابر تمام حقوق ضایع شده ات کوتاه می آیی و نمی فهمی به مخاطره افتادن بخشی از آزادی، از بین رفتن همه ی آزادی است.
وقتی احمقی، برایت مهم نیست که روزنامه ها را می بندند، سرمایه های ملی را چپاول می کنند، مخالفین را اعدام می کنند، مغزهای کشورت یکی بعد از دیگری فرار می کنند.
وقتی احمقی، برایت مهم اینست که کسی به تو کاری ندارد و نمی بینی که وقتی کل کشتی در حال غرق شدن باشد،  به زودی نوبت تو هم خواهد شد.
وقتی احمقی، باور می کنی که خدایی آن بالا نشسته  که همه ی این جنایت ها را توجیه می کند، باور می کنی که منجی تو در ته چاه است، باور می کنی که نجات تو در دستان کسی به جز خود توست.
وقتی احمقی، از اعتقادات تو سوء استفاده می کنند و سر سفره برای آقا امام زمان بشقاب می گذارند و در قرن 21 از رمال و جن گیر و نیروهای شیطانی برایت در نهایت پر رویی دری وری می بافند.
وقتی احمقی، همیشه کاسه کوزه ها را سر این و آن و دزدان و بیگانگان می شکنی و نمی بینی همه ی آنچه بر تو می گذرد از حماقت خودت بوده است.
وقتی احمقی، اشتباهاتت را تا بی نهایت تکرار می کنی.
وقتی احمقی، گمان می کنی هر کس 4 صباح در زندان باشد حتما معصوم و قهرمان و منجی است و هرچه می گوید از آیات قرآن مستندتر و پاکتر و بری تر است.
وقتی احمقی، ملاک و معیار تو برای ارزش و اعتبار انسانها، به سطح دانش و علم و اندیشه آنها نیست، به این است که طرف چند تا فحش به ولی فقیه داده یا چقدر شعارهای پوپولیستی داده!
وقتی احمقی، هر کس که بخواهد واقعیت پشت پرده را به تو بنمایاند، به صورتش چنگ می کشی.
وقتی احمقی، توانایی و منطق ذهنت 0 و 1 می شود. دو قطبی می شود: «یا با منی، یا بر منی!» گنجایش درک حالت سوم را هم ندارد.
وقتی احمقی، به شعورت توهین می کنند و تو آن توهینها را با به به و چه چه نوش جان می کنی و در گوش بغل دستی ات هم پچ پچ می کنی.
خطاب این نوشته به همه ی کسانی است که آنقدر احمقند که حماقت خود را نمی بینند.
با کمال تاثر و تاسف، ما هنوز حتی وارد عصر روشنگری هم نشدیم. عموم مردم ما نه تنها به عقل و تفکر و دانش اعتقادی ندارند بلکه با آن عنادی دیرینه دارند. ما هنوز باور نداریم که هر آنچه بر ما می رود نتیجه ی منطقی عملکرد خود ماست. (یک روز خمینی بت است، یک روز باطبی!) اما آینده روشن است. بلوغ، فرایندی اجتناب ناپذیر است.  دیر یا زود ما  نیز از این دوران تاریک و دردناک گذار خواهیم کرد و در آیینه ی خرد و عقلانیت به خود خواهیم نگریست. این روند گریزناپذیر تاریخ است...
.
پی نوشت 1. آقای کیهان! به گمانم آن گوشه در وبلاگم نوشته ام که: «استفاده یا سوء استفاده از تمام یا بخشی از مطالب این وبلاگ توسط سربازان گمنام امام زمان -که اگر عرضه می داشتند اسم خودشان را گم نمی کردند- و نیز توسط برادران عرزشی مستقر در کیهان، رجانیوز، فارس نیوز، ایرنا، ایسنا، ایلنا، درنا، سورنا، النا و بقیه «نا»ها از گوشت سگ حرام تر است!» اما گویا شما برادر مومن مسلمان معتقد، حلال و حرام هم سرت نمی شود. پس دوباره می نویسم: استفاده از مطالب این وبلاگ توسط برادران عرزشی مستقر در کیهان، رجانیوز و فارس نیوز از گوشت سگ حرام تر است.
پی نوشت 2. این یک دعوای خانوادگی است بین اعضای یک خانواده، اعضای یک خانواده هم ممکن است سالها با هم قهر باشند یا به هم ناسزا هم بگویند و یا حتی روی هم دست بلند کنند. اما در نهایت چون یک هدف مشترک دارند، اختلاف که حل شد، دوباره سر یک سفره خواهند نشست. هدف مشترک همه ما هم اینست که شما گورتان را از آن مملکت گم کنید. پس شما لطفا خفه شو!
پی نوشت 3. اگر ذره ای از انسانیت و شرافت بو برده ای (که میدانم نبرده ای) این پی نوشتها را هم در همان ستون «اخبار ویژه ات» منتشر کن.
پی نوشت 4. بخشهایی که بصورت فونت ایتالیک نوشته شده، از نویسنده ای بنام «لولیتا» است.

دوشنبه ۱۸ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

نه برای پاسخ به احمد باطبی! برای ثبت در تاریخ!

بالاخره دوستمون سکوتش رو شکست و در مقام توضیح براومد. اما متن نوشته شده توسط ایشان که تنها به درد پچ پچ کردنها و حرفهای درگوشی مجالس دورهمی زنهای خانه دار و بیکار و مسن می خورد و می تواند همنشینی و غیبت کردن آنها را رونقی دهد، انقدر پر از تناقض و انقدر پر از ادعاهای شاخدار است که اگر من بخواهم به آنها جواب دهم باید صدها صفحه بنویسم و ایمیلها و چتهای رد و بدل شده را اینجا بگذارم و ... خلاصه حکایت مثنوی هفتاد من کاغذ خواهد شد، آنهم تنها برای پاسخ گفتن به درد دلهای خاله زنکی یک قهرمان، که بله... سوسن خانم خودش به من گفت که ایشان مشکل اخلاقی دارد... بله... آقا تقی خودش به من گفت ایشون آدم خطرناکیه! نخیر... شمسی خانم با همین دو تا گوش خودش شنیده بود که این خانم فلان کرده و بهمان گفته! فکر میکنم هر عقل سلیمی با یکی دو بار خواندن متن این آقا متوجه تناقضها و داستان سراییهای این عزیز بشود و اگر هم نشد بنده خودم را موظف نمی بینم که جور عدم تعقل و تفکر خواننده را بکشم.
آقای باطبی با زرنگی تمام سعی کرده با به حاشیه بردن موضوع اصلی بحث که همانا ارتباط تلفنی و دوستانه ایشان با آقای جوادی؛ بازجوی وزارت اطلاعات بوده، با پیش کشیدن اتهامات اخلاقی و سند سازی از پاسخ طفره برود. من در این خصوص تنها به انتشار یکی از دهها سندی که در این خصوص دارم، اکتفا میکنم. دلیل اینکه در نوشته پیشین این سند را منتشر نکردم و دلیل اینکه تمام آنچه را که در اختیار دارم، در همین لحظه روی میز نمی گذارم، تنها و تنها دلیلش شناخت کافی و لازمی است که بواسطه دو سال زندگی مشترک از آقای باطبی دارم. مطمئن بودم که ایشان ضمن تکذیب تمامی آنچه که وقوعش اظهر من الشمس است، تنها به ذکر اتهاماتی اخلاقی کل موضوع را ماست مالی خواهد کرد. مابقی اسناد و مدارک باشد برای دفعه بعدی که این قهرمان سکوتش را شکست! 


پی نوشت 1. آقای قهرمان ملی با همان روشی در صدد دفاع از خود برآمده که در ابتدای نوشته اش آن روش را مطرود و مردود می داند. آقای باطبی در رد نامه ارژنگ داوودی می گوید:« از سویی پس از گذشت این سالها دست کم هویت من تاحدی برای عموم آشکار است ، اما حد اکثر شناخت افکار عمومی از هویت ، ویژگی های شخصیتی و سابقه آقای داوودی  تنها در حد یک نام است.» یعنی آقای ارژنگ داوودی که سابقه سیاسی و حکم 25 سال زندان او، توقیف و مصادره مدرسه غیر انتفاعی و منزلش، نامه های معروفی که از درون زندان منتشر کرده، اعتصاب غذاهای طولانی اش و بستری شدن ایشان در بیمارستان بواسطه اعتصاب غذا، همه و همه از نظر آقای باطبی تنها یک نام است!
بعد همین آقا برای اثبات تباهی و خطرناک بودن من از شخص مجهول الهویه ای بنام پ. ص. نقل قول می آورد. خوب مرد مومن! اگر حرفهای ارژنگ داوودی که زندانی سیاسی سرشناسی است، بی ارزش و بی اعتبار است، آیا نقل قول از آقای پ.ص. در منظر نگاه شما و شیفتگانتان، خیلی معتبر است مثلا؟ اصلا این آقای پ.ص. کیست؟ می شود از شغل و حرفه و پیشینه ایشان کمی برای ما بگویید؟ ممکن است لطفا چند تا آدم راست و ریست و خوشنام بیاورید که هویت این آقا و صحت گفته های ایشون رو تایید کنن؟ حکایت ضرب المثل معروف «گ.... در بازار مسگرها و لاف در غریبی» است دیگر!
پی نوشت 2. من از جزئیات مکالمات مستمر آقای جوادی و احمد باطبی مطلع نیستم. تنها می دانم که صحبتها نشانی از تهدید و خشونت نداشت، بلکه بسیار دوستانه بود و آقای باطبی، طرف را «جواد جون» خطاب می کرد. من تنها جسته و گریخته چیزهایی می شنیدم منجمله همین موضوع که آقای جوادی برای حسن زارع زاده اردشیر پیغامی فرستاد. همان که در بالا آورده ام. عینا اینها را هم من به مامور تحقیق اف بی آی گفتم.
پی نوشت 3. اغلب اسناد و مدارک ارائه شده توسط آقای باطبی، ارجاع به سایتهای سپاه یا جمهوری اسلامی است که به گمان من فاقد اعتبار و ارزش پاسخگویی است.
پی نوشت 4. کلا پاسخ تمام آنچه که متوجه ایشون بوده، با این القائات به خواننده ماست مالی شده که: من (یعنی نگارنده) مشکل اخلاقی دارم! این موضوع شمارو یاد چیزی نمیندازه؟ شما رو یاد پرونده های اخلاقی که برای زندانیان عقیدتی- سیاسی ما تشکیل میدن و بازجویی هایی که از زنان زندانی ما انجام میشه، که سراسر نکات چندش آور جنسی و اتهامات اخلاقی است، نمیندازه؟ یاد شیوه های منسوخ و غیر انسانی حضرات جمهوری اسلامی نمیندازه که به محض تنگ شدن قافیه، یک بازجوی بیمار جنسی رشته امور رو بدست میگیره برای سوق دادن مسیر پرونده یا مسیر بازجویی به نقطه ای که فرد مورد بازجویی شرمسار بشه از این همه وقاحت و دریدگی و بالا بیاره و دلش به هم بخوره و در نهایت هم بگه: «باشه آقای بازجو! هرچی شما بگی! فقط لطفا خفه شو و بس کن این تراوشات ذهن پر از عقده های جنسی ات رو»؟ خصوصا اگر که فرد مورد بازجویی، زن هم باشه! نیاز به هوش سرشاری نیست، با یک هوش متوسط و حتی زیر متوسط هم میشه فهمید که این نحو سند سازی تنها از یک بیمار جنسی برمیاد!
پی نوشت 5. آقای باطبی ادعا کرده اند که من برای روسای صدای آمریکا ایمیل نوشته ام و گفته ام که ایشان در روزمه خود دروغ نوشته اما روسای صدای آمریکا به ایمیل من خندیده اند! البته بهتر بود که ایشون به دلیل اخراجش از صدای آمریکا (حدودا دو هفته قبل) هم اشاره می کرد و بازگشت مجدد ایشان با پادرمیانی خانم ستاره درخشش و بستن یک قرارداد جدید به مدت یکماه! که این زمان هم مهلتی بوده برای اینکه آقای باطبی برای خود کار جدید پیدا کند.
پی نوشت 6. من برای روزآنلاین مطلب می نوشتم و به اسم خودم هم منتشر میشد. البته در اینکه احمد باطبی مرا به سایت روزآنلاین و خانم نوشابه امیری معرفی کرد، هیچ بحثی نیست اما بعد از قطع ارتباط من با ایشان، روزآنلاین دیگر مطالب مرا منتشر نکرد که البته با وجود ارتباط مهرآمیزی که بین ایشان و خانم «نوشابه امیری» بود، من حدس زدم که جریان از کجا نشأت می گیرد، اما چقدر خوب شد که ایشان متن ایمیل مبادله شده با خانم امیری را منتشر کردند که همگان متوجه شوند مبنای کار رسانه های مخالف فارسی زبان اینطرف، بر اساس دانش و سواد و قدرت نوشتاری نویسنده نیست، بلکه بر اساس پارتی بازیها و ارتباطات پشت پرده ای است. البته زیر آب زدنهای ایشان منحصر به سایت روزآنلاین نبود. در هرکجایی که من کار میکردم منجمله «اف دی دی» و تلویزیون فارسی زبان وین تی وی هم ایشان با همین زیر آب زنیها و زد و بندهای پشت پرده ای شغل مرا از من گرفت.
پی نوشت 7. در رابطه با سفید شدن موهای این جوان طفلکی و مظلوم، مثل اینکه کسی تابحال به ایشان نگفته معمولا در سنین مابین 20 تا 30 موهای آدم سفید نمی شود و نمی ریزد. از سنین مابعد 30 است که کم کم موها شروع به سفید شدن می کند. همانطور که موهای من و هر کس دیگری هم در این سنین هم تک تک در حال سفید شدن است. آخه عزیز دل برادر! مظلوم نمایی و توهین به شعور مخاطب تا چه حد؟
پی نوشت 8. این ماجرا بقول آمریکایی ها مصداق بارز اصطلاح He said… She said… شده است که من تمام عمرم از این ماجراهای خاله زنکی گریزان و فراری بوده ام. در مورد مسائل شخصی و گذشته آقای باطبی هم تاکنون چیزی نگفته ام. گرچه اگر قرار به گفتن باشد می توان از همسرهای سابق این آقا از جمله خانم «سمیرا» و «سمیه بینات» نقل قولهایی مشابه تجربیات تلخ من آورد. اما اینها هیچ یک به من مربوط نیست همانطور که گذشته من یا هر کس دیگری به آقای باطبی و دیگری مربوط نیست. برای همین هم نوشتن این سطور از عذاب شب اول قبر برای من سخت تر است. اگرچه صحبت از مسائل سخیف و چندش آور جنسی و اتهاماتی از این دست، برای آقای باطبی موردی کاملا عادی و روزمره به حساب می آید.
پی نوشت 9. آقای باطبی در مورد اتمام پرونده خشونت خانگی (که من در نوشته قبلی کمی توضیح دادم) نوشته اند که یک سری اسناد و مدارک به بازپرس ارائه داده اند و بازپرس حکم به برائت ایشان داده و گفته حق با شماست و پرونده مختومه است! این آقای محترم هنوز نمیداند که در آمریکا یا هر کجای دیگر دنیا، حکم صادر کردن بعهده قاضی است نه بعهده بازپرس پرونده که فقط وظیفه تحقیقات در مورد پرونده را دارد. اگر این پرونده پیش از رفتن به دادگاه منتفی شد، بدلیل پس گرفتن شکایت من بخاطر خواهش مهندس علی اکبر موسوی خوئینی بود که ایشان حی و حاضر زنده و شاهد است.
پی نوشت 10. آقای باطبی ادعا کرده که با شماره مامور اف بی آی تماس گرفته و ایشون گفتند که اصلا مامور اف بی آی نیستند. من این مورد رو پیگیری کردم و به من پاسخ داده شد که مسلما ماموران پلیس فدرال اجازه ندارند که به یک ناشناس از پشت تلفن که نمی دانند آن فرد کیست و منظورش چیست پاسخ بدهند. آقای باطبی بهتر است که بجای توهین به شعور مردم، این مورد خاص را از طریق مجراهای رسمی و از طریق همان وکیلشان (که از ایشان صحبت کرده اند) پیگیری کنند تا به پاسخ درست و مستند دست پیدا کنند نه با یک تماس بی اعتبار تلفنی بدون اینکه آدم مورد سوال از هویت و منظور سوال کننده آگاه باشد.
پی نوشت 11. من خودم هیچگاه زندانی نبوده ام و مورد لطف بازجویان محترم وزارت اطلاعات هم قرار نگرفته ام. اما از هر کسی که پرس و جو کرده ام، همگان متفق القولند که امکان ندارد که یک زندانی سیاسی، یک سال، یک سال مرخصی بگیرد و در طول این مرخصی ها دو بار ازدواج کند! در طول مدت زندان، در روزنامه رسمی کشور (روزنامه شرق و سرویس آگهی های همشهری که کپی فیش حقوقی هر دو مکان بهمراه مابقی اسناد ایشان هنوز نزد من است! ) شاغل باشد، فیش حقوقی داشته باشد و بزعم خود ایشان در کیش پروژه عکاسی بگیرد (رجوع شود به متن نوشته شده توسط ایشان) و ... مگر اینکه طرف تواب باشد که از این امتیازات ویژه برخوردار شود و خوب... شرح وظایف و هویت تواب هم که بر همگان مشخص است. اینجانب در بین زندانیان سیاسی کسی را سراغ ندارم که از چنین امکاناتی برخوردار باشد. شما اگر می شناسید به من هم نشانی دهید تا از اشتباه دربیایم.
پی نوشت 12. اشاره ایشان به چند هویتی بودن من و داشتن دو شناسنامه، ادعایی بود که از طرف وکیل سابق ایشان خانم لیلی مظاهری مطرح شد و ایشان در وبلاگ خود دو کپی مخدوش و کاملا غیرواضح از دو شناسنامه منتسب به من گذاشت (و برای اداره مهاجرت هم این دو کپی را ارسال کرده بود) که بعد از شکایت من از ایشان، خانم مظاهری کلا وبلاگ را حذف کرد. دلیل این کار خانم مظاهری هم تلاش ایشان برای خراب کردن پرونده مهاجرت من و ناچار کردن من به ترک این کشور بود به این منظور که ایشان حضور مرا بعنوان رقیبی برای خود تلقی میکرد که مانع رسیدن ایشان به عشقشان (آقای باطبی) شده بود و تنها هدف، حذف من بود. با ارائه اسناد و مدارک کافی به اداره مهاجرت و پناهندگی، ساختگی بودن این دو کپی شناسنامه مخدوش، روشن شد و من اقامت گرفتم. اما من موندم، آقای باطبی که خودشان به هزار و یک دلیل از خانم مظاهری شکایت کرده اند، چندین جلسه به دادگاه رفته اند و در تمام متن شکایات خود، خانم مظاهری را متهم به دروغگویی کرده اند، برای رهایی از این مخمصه ای که درش گرفتار شده، استناد می کند به نقل قول و ایمیلی که از خانم مظاهری در خصوص چند هویتی بودن من دریافت کرده! یعنی فقط خانم مظاهری در همین یک مورد خاص صادق و راستگو و درستکار بوده؟ و در بقیه مواردی که مربوط به خود آقای باطبی می شده، نادرست و دزد و غیر قابل اعتماد بوده؟ جل الخالق... (خلاصه ای از شکایت احمد باطبی از لیلی مظاهری و متن سوال و جوابهای دادگاه را در اینجا، اینجا و اینجا می توانید ببینید)
پی نوشت 13. در مورد سندی که ایشان بزعم خود از همکاری رسمی من و آقای فخرآور منتشر کرده اند، ذکر همین نکته بس که کنفدراسیون دانشجویان ایرانی دو کنفرانس تحت عنوان «گذار به دموکراسی» برگزار کردند که چون از دیدگاه من حرکت خوب و مفیدی بود برای آغاز گفتگو میان طیفها و اندیشه های مختلف سیاسی، من در حد توانم به برگزاری این کنفرانس کمک کردم. لازم به ذکر است که شخصیتهای معتبر و معروفی همچون دکتر علیرضا نوریزاده در هر دوی این کنفرانسها شرکت و سخنرانی داشتند. آقای رامین عسگرد، رئیس جدید بخش فارسی صدای آمریکا از دیگر سخنرانان در کنفرانس دوم بود. همچنین شخصیتهایی چون کنت کتزمن کنگرسمن سرشناس آمریکایی و یا آقای روزبه میرابراهیمی روزنامه نگار (رفیق گرمابه و گلستان خود جناب باطبی!) البته اشاره گذرایی به این نکته که در کنفرانس اول آقای باطبی به هتل محل اقامت آقای نوریزاده می رود و با انواع و اقسام اتهامات به برگزار کنندگان کنفرانس، سعی در منصرف کردن آقای نوریزاده از شرکت در کنفرانس داشته اند که با واکنش تند آقای جمشید چالنگی و آقای نوریزاده، از محل اخراج می شوند! یعنی الان آقای باطبی با خودش فکر کرده که چه سند کار درستی رو کرده برای بی اعتبار کردن من جهت همکاری در برگزاری کنفرانس گذار به دموکراسی!ضمنا این آقای شرافتمند عکسی دو نفره ای هم از من و آقای فخرآور منتشر کرده اند که اصل عکس همینی است که شما در این لینک می بینید. (از راست به چپ سید محمد حسینی مجری و شومن، امیر گلعلی پور از اعضای ستاد انتخاباتی میرسین موسوی، امیر عباس فخرآور، من و آقای کامران ملک مطیعی بازیگر و کارگردان- عکس مربوط به همان روز کنفرانس) که آقای باطبی از آنجاییکه با درستی و صداقت میانه چندان خوشی نداشته و علاقه وافری هم به فریفتن مردم بی علاقه به تحقیق و مطالعه دارند، این عکس را بریده و بدین صورت منتشر میکند. حالا ماجرای کپی رایت که ما ایرانیها کلا باهاش آشنایی نداریم و بریدن لوگوی عکس که... بماند....
پی نوشت 13. از قدیم گفته اند: دو صد گفته چون نیم کردار نیست! من جای ایشون بودم بجای نوشتن طوماری متشکل از اینهمه صغری کبری های خاله زنکی و نقل قول آوردن از آقای پ.ص. مجهول الهویه، می رفتم خیلی شیک و راحت شکایت می کردم و نتیجه شکایت رو اینجا میذاشتم. همون کاری که من دارم انجام میدم. اما دلیل شکایت نکردن ایشون بر من که روشنه، امیدوارم برای دیگران هم روشن باشه.


چهارشنبه ۱۳ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

صادق باشید! صادق باشیم!

در ارتباط با مطلب منتشر شده در سبزنامه ایرانیان تحت عنوان ارژنگ داوودی با ارسال نامه ای از درون زندان پرده از یک راز بزرگ برداشت، از آنجاییکه مطلب بدون اطلاع و هماهنگی با من نوشته شده، لازم می بینم چند مورد را شفاف سازی کنم (البته با اجازه استاد بزرگ شفاف سازی؛ آقای علیرضا رضایی!) 

1.      بنده هیچگاه و هرگز همسر آقای احمد باطبی نبودم، ما تنها برای مدت دو سال نامزد بودیم و اگرچه ایشان در تمام نامه ها و ایمیلهایش مرا «همسر عزیزم» خطاب میکرد، اما خوشبختانه این اتفاق نامیمون و نامبارک هرگز رخ نداد.
2.      بنده هیچگاه و هرگز در اثر ضرب و شتم در هیچ بیمارستانی بستری نشده ام. من شکایتی در اداره پلیس داشتم علیه آقای باطبی، بدلیل حادث شدن وقایعی تحت عنوان «خشونت خانگی»، که آن شکایت به اصرار و پیشنهاد مهندس موسوی خوئینی از اداره پلیس پس گرفته شد و من از ادامه مسیر پرونده انصراف دادم.
3.      حدود یک سال و اندی پیش چندین بار از اداره FBI با من تماس گرفته شد و مرا بعنوان شاهد و مطلع در خصوص پرونده ای که برای آقای احمد باطبی تشکیل شده بود، احضار کردند

پنجشنبه ۲۳ ژوئن ۲۰۱۱

اندر احوالات دادگاهی «ملیجک باجی» و «شازده مطرب الممالک»

بالاخره بار وکلای واشنگتن دی سی قسمت اول پرونده و شکایات مطرح شده علیه خانم لیلی مظاهری (وکیل سابق من و احمد باطبی) رو منتشر کرد. البته شکایت من علیه ایشون هنوز در این پرونده نیست چون در مرحله رسیدگی هست و در آینده نزدیک منتشر میشه. خوشحالم که این کشور، سرزمین قانونه و اگرچه با دوندگی زیاد، اما در نهایت حق به حقدار می رسه. عنوان این پرونده هست: شکایات رسیدگی شده از طرف بار وکلای دی سی علیه لیلی مظاهری جهت ارتکاب چندین مورد فریب و کلاهبرداری، دزدی، جعل اسناد و دروغ، خیانت در امانت و... از تمام عزیزانی که به این خانم به هر شکلی اعتماد کردند یا تصمیم دارند که بکنند، توصیه میکنم این پرونده ایشون رو با دقت مطالعه کنند.
یک جای این دادگاه کشته منو!

دوشنبه ۲۰ ژوئن ۲۰۱۱

اندر احوالات باد شکمی قشر فرهیخته ما

عزیزِ جانِ بابا... شخص شخیص بنده طبق پژوهشهای فوق کارشناسی دریافتم که معضل «کلی گویی» که به گفته برادر مومن و متعهد و انقلابیمون، محسن نامجو که می فرمایند:«کلی گویی آفت شعر است و حرف مفت، آفت ذهن!» و نیز عدم قدرت تجزیه و تحلیل مسائل، فقط مختص قشر کم سواد یا ناآگاه جامعه نیستا... یارو مولانا و حافظ و سعدی رو شخم زده، فلسفه میشل فوکو و ژاک دریدا و کانت و هگل رو که بهتر از خود آقایون می شناسه، تاریخدان و تاریخ خوان و این صوبتا... بعد یهویی یَک چیزی افاضات میکنه که شنبلیله پشت گوش آدم سبز میشه!!! مثلا میگه:« آقای فلانی که دروغگو است و دزد است و هفت خط و رند و شارلاتان و پشت هم انداز، من باهاش مدارا می کنم چون حافظ فرموده: با دوستان مروت، با دشمنان مدارا... چون گاندی گفته فلان و بهمان، چون الگوی رفتاری من مادر ترزا است و ...» خلاصه این صوبتا... بعد بهش میگی: «خوب چرا با آقای جمهوری اسلامی که واجد همین صفات نکوهیده است، مدارا نمیکنی؟ چرا از دستش فرار کردی؟ چرا علیهش مطلب می نویسی؟» جواب میده:«خوب! جمهوری اسلامی فرد نیست، سیستم است، یک جریان است! اما آقای فلانی فرد است!»
ما که مشت محکمی به دهانمان کوبیده شده بود، در این لحظه کم آوردیم و از نادانی خود بسی شرمسار گشتیم! چون تا پیش از آن ما فرق آقای فلانی با جمهوری اسلامی را نمی دانستیم. ما در بلاهت کامل خیالِ باطل می کردیم که جمهوری اسلامی «دمپایی پاره» است و آقای فلانی «گوشت کوبیده» است... پروردگارا، تو را شکر می گویم که ما را از گمراهی بدر آوردی و من جاهل پس از سی و اندی سال عمر بی مصرف، بالاخره فهمیدم که آقای فلانی، شخص است و جمهوری اسلامی یک سیستم است و چنانچه شخص دروغ بگوید باید با او مدارا کرد اما اگر سیستم دروغ بگوید باید دهانش را سرویس کرد!

چهارشنبه ۸ ژوئن ۲۰۱۱

از ماست که بر دوغ...

چند روزه دچار یأس فلسفی شدم. یأس فلسفی من زمانی شدیدتر شد که دیشب بعد از سالها دوباره فیلم «آخرین تانگو در پاریس» با بازی مارلون براندو رو دیدم! یعنی درست زمانیکه میخوای آدم باشی (بقول همشهریهای ما: آدام باشی!) روراست باشی، بنده راست و ریست خدا باشی، می زنن می کشنت!!! یعنی این آدمها صداقت بهشون نیومده والله... بعد اونوقت یأس فلسفی من امروز خیلی شدیدتر شد وقتی دیدم یه مشت آدم تو فیس بوک داشتن با هم بحثهای خیلی جدی میکردن و همدیگه رو به در و دیوار می کوبیدن، اونم چی؟ با فینگیلیش نوشتن! بعد من براشون نوشتم عزیز جان بابا! خوب فونت فارسی ویندوز رو فعال کنید فارسی بنویسید جای این خط خرچنگ قورباغه! بعد یکی دراومد جواب داد: «ویندوز من اوریجیناله فارسی نداره!» بعد من با خودم فکر کردم

دوشنبه ۶ ژوئن ۲۰۱۱

اندر حالات و احوالات مردان اجنبی

دیروز رفتم یه جایی مصاحبه برای کار. مصاحبه که تموم شد مرد مصاحبه کننده که آمریکایی بود، از پشت میزش بلند شد، دستش رو روی سینه گذاشت و سه بار جلوی من خم شد و گفت: «این یکی از بزرگترین افتخارات زندگی منه که با کسی از نزدیک برخورد داشتم که فعال حقوق بشره و برای حقوق انسانهای دیگه ارزش قائله و بصورت داوطلبانه براش فعالیت میکنه«! منم که شاخام از پس کله ام زده بود بیرون، عین بز همینجوری نگاش میکردم! دوستم که همراه من بود گفت: «چته؟ چرا خشکت زده؟ یه چیزی بگو... تشکری... اظهار نظری...» گفتم: «آخه من عادت ندارم کسی برای کار ما ارزش قائل باشه و براش مهم باشه! انقدر همه زدن تو سر کار من که الان دچار سرگیجه شدم وقتی یه نفر تا این حد برای کارهای داوطلبانه انساندوستانه ارزش و اهمیت قائله» بعد از این ماجرای عجیب و محیرالعقول بود که فهمیدم کارهای داوطلبانه (بدون دریافت دستمزد) که در میان مردم ما و کشور ما هیچ ارزش و جایگاهی نداره، در سرزمین استکبار جهانی در رزومه شما برای درخواست شغل یک مزیت به حساب میاد. در واقع بدینوسیله صاحبکار می فهمه که شما فردی نیستید که فقط برای پول کار کنید، بلکه ارزشهای اخلاقی و انسانی هم برای شما مهمه و البته به احتمال قریب به یقین شما رو استخدام میکنه. بله... اینجوریاست... (البته در مورد من هنوز جواب نیومده، چون گرفتن این شغل بیشتر شبیه یه رویاست و باید از هفت خان (خوان؟) رستم گذشت.)

چهارشنبه ۱ ژوئن ۲۰۱۱

اندر حالات و احوالات اصلاح طلبان حکومتی و مصائب آخرالزمان

مدتی پیش دوستی برای همکاری منو معرفی کرد به جوانی که در یکی از این سایتهای خبری اصلاح طلب سمتی دارد. (گویا سردبیر یه بخشی است!) جوان مزبور به من گفت که شما باید گزارشهای اقتصادی برای این سایت بنویسید. من نپذیرفتم چون هیچ اطلاعات و دانشی در زمینه مسائل اقتصادی ندارم. به جوان مذکور عرض کردم: بنده در این خصوص دانشی ندارم. گفت: «مگه بقیه چطور می نویسند؟ چهار تا مطلب بخون از بین اونها یه چیزی بنویس دیگه!» بنده عرض کردم: «شرمنده اخلاق اسلامیتون هستم. من تا تسلط کامل به موضوعی نداشته باشم، در موردش نمی نویسم. مهم نیست که بقیه این کار را می کنند. بقیه درست نمی کنن! (منظورم دقیقا و تحقیقا این بود که بقیه «غلط میکنن» اما بطور مودبانه!)» گفتم: «من فقط در مورد چیزی می نویسم که هرگونه بحث و پرسشی در آن زمینه پیش آمد، بتوانم با اشراف کامل پاسخ دهم و از نوشته ام دفاع کنم.»

جمعه ۲۰ مهٔ ۲۰۱۱

رساله ای در باب «شهوت اظهار نظر» در خصوص هر آنچه که نمیدانیم

عزیزان من! آهای مدعیانی که بحثهای خفن راه میندازید بدون اینکه الفبای بحث رو بدونید! توجه بفرمایید: ما دو دسته علوم داریم یا علوم بر دو گونه است: 1. علوم تجربی 2.علوم انسانی. قوانین و قواعد حاکم بر علوم تجربی ثابت و لایتغیر هست.
مثال: آب در ارتفاعی خاص در 100درجه سانتیگراد می جوشد.
مثال E=mc2
مثال: رادیکال9=3
مثال: سرعت نور در خلأ 300 هزار کیلومتر بر ثانیه است.
این قوانین استثنا بردار نیست. اما اگر زمانی حتی یک مثال نقض یا یک مورد استثناء برای این قوانین یافت شود، کل اون قانون به فنا رفته و دیگر اعتبار علمی ندارد. بعبارتی دیگر، نام آن قانون نیست. یعنی کشک... (البته همین الان از اتاق فرمان به من اطلاع دادند که در علوم تجربی هم استثناء قاعده را بهم نمیزند. مثلأ در فیزیک،  قانون انبساط و انقباض در اجسام (جامدات و مایعات و گاز ها) استثنائاتی هم دارد. در مایعات آب بین صفر و 4- درجه برعکس عمل میکند (یعنی به جای اینکه منقبض شود، منبسط می شود) و در فلزات قانون انقباض که می گوید در اثر کاهش دما فلزات کاهش حجم میدهند؛ دو فلز بیسموت و آنتیموان استثناء هستند. قوانین در علوم بشکل گرایش مسلّط عمل میکنند یعنی با وجود این استثنا ها باز هم ارزش خود را از دست نمیدهند. بنا بر این قانون؛ مواد در اثر گرم شدن، افزایش حجم (انبساط) و در اثر سرد شدن؛ کاهش حجم (انقباض ) میدهند و این موارد معدود استثنا از ارزش آن نمی کاهد! جل الخالق!!!)

شنبه ۱۴ مهٔ ۲۰۱۱

رساله ای در باب مرض بی سوادی

آقا جان! بی سوادیم دیگه! قبول کنیم که بی سوادیم و میونه ای با تحقیق و مطالعه نداریم! بی سوادی و بی اطلاعی، صرفا مرض قشر عوام و فرودست جامعه نیست به والله! همین مبارزان و مخالفان و معاندان و منافقان و براندازان و منتقدان و روشنفکران و روشندلان و ... نه ببخشید! جوگیر شدم یهویی! روشندلان جزو لیست نبود! خلاصه از مطالعه خوشمون نمیاد دیگه! خروار خروار ادعا فقط... بعد اونوقت حرف از مطالعه میشه، منظور اون دو تا دونه کتابی که در کل عمرمون خوندیم نیستا... منظور این چهار تا سایت خبری که هر روز بهش سر می زنیم هم نیست! دارم حرف از حداقل روزی یکی دو ساعت مطالعه مفید متون تاریخی، فرهنگی، سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فلسفی و... می زنم! (دقت بفرمایید: متون، نه خلاصه و نقل قول) دقت فرمودید؟

شنبه ۷ مهٔ ۲۰۱۱

اندر حالات و احوالات مرده خوری


یارو منتظره یکی بیفته بمیره بعد طرف برداره خاطره بنویسه که بله! در زندان که بودیم من برای ایشان با گوشت کوبیده کتلت درست میکردم! نخیر! تخت طبقه اول را من برای فلانی مهیا کردم! بله! من برای فلانی چای می ریختم و با هم گپ می زدیم. بله بله! فلانی 48 ساعت در حیاط زندان عین سامورایی ها به من خیره شده بود(در حالیکه خورشید دو بار آمد و رفت، طرف پلک هم نزده و همین جوری به این رفیقمون خیره مونده! بعد اومده جلو گفته من در ناصیه تو چیزی فرابشری می بینم! قدر خودت را بدان! تو حیفی! داری حروم میشی!) فقط من نمی دونم چرا این خاطرات رو در زمان زنده بودن این آدمها نمی نویسه؟؟

پنجشنبه ۵ مهٔ ۲۰۱۱

اندر حالات و احوالات فلسفیدن (5)

تنها چیزی که در این دنیا بطور عادلانه بین همه انسانها تقسیم شده، شعوره! چون هیچکس فکر نمیکنه کم داره!
تارای نیچه اینا. کتاب نصایح الملوک فی طوایف الکلوخ. مجلد دوم صفحه دویست و خورده ای...